سلام به تو وطعم شورانگیز حرف های شنیدنی ات.
چقدر بی تاب شنیدن صدایت هستم!
یادت می آید پیشترها گفته بودم از هرچیز می توانم صدایت را بشنوم، حتی
از برگ های خشک کاج همسایه؟
نمی دانی چقدر به شوق می آیم وقتی طنین کلام مهربانت در دلم جوانه
می زند و نیلوفرانه در همه ی وجودم قد می کشد.
از تو چه پنهان که امروز هوای شعر به سرم زده است. به همین خاطر
دوست دارم برایت باران شوم.
ببارم و در همه ی خیابان های شهر جاری شوم. دلم می خواهد غبار از تن
میخک ها و شب بوها بگیرم .
و بر لب های همه آفتابگردان ها لبخند بکارم.
... تو هم حس می کنی؟ چقدر واژه های این نامه بوی پیراهن یوسف را می
دهند!
همین...
دلنوشته ای از عبدالرحیم سعیدی راد


باز دلم می گیرد...![]()
با وجود بال های شکسته ام در تاریکی![]()
اما دلم برایت پر می زند...!![]()
برای روحانیت نگاهت،
برای بوییدن گوشه ی عبایت،![]()
چشمانم را می بندم![]()
نگاهم از دیدارت تهی اما تاروپود وجودم از مهرت جاریست...![]()
لحظه ای درنگ می کنم ، در کجا تو را یابم؟![]()
گاه بال های خیال را به صحن جمکران می فرستم...![]()
گاه به دور محراب نمازت می گردم،![]()
ناگاه دلم هول می کند...!!![]()
فصل احرام است...![]()
و نازنینم حتماً در عرفات است![]()
من کجا و خیالی از عرفات...!![]()
همه ی وجود شکسته ام را به دست می گیرم و به راه می افتم...![]()
تکه های سیاه دلم حتماً مرا رسوا می کنند،![]()
خداوندا چه کنم؟![]()

این روزها مثل آن قبل ترها که پیامی می فرستادی و خبری، ذیگر نیست... نیست!
خیلی وقت است که خبری از تو نیست...
نمی دانم شاید هم ما یادمان رفته که کعبه چه دور است و دل تشنه مان اسماعیل!
زمزمی ، زمزمه ای ،
آخر این تشنگی جگر می سوزاند...

دیشب از فرط عطش، خواب گریه می ذیدم...خواب می دیدم باران می چکید از دست
هایم بس که گریه کردم... از عطش ...
این روزها زیاد خواب گرگ و چاه می بینم...
خیس عرق که پا می شوم، دنبالش می گردم... اما باز هم هرچه می گردم نه
خبری از پیراهنت هست و نه خبری از بویش یوسف دوباره ی من و زمین...!
دست کم خبری بده ... می دانم ... خوب هم می دانم دلت از دوبیتی ها هم
شکسته تر است این روزها...!
نمی دانم...!
شاید هم... خبر هست و ما بی خبریم... این روزها همه مان به بی خبری دچار شده
ایم...این خاصیت این زمان و این روزهاست...
بی خبری عادت این روزهای آدم هاست....!
دیشب بعد از مدت ها به آسمان نگاهی انداختم،
چقدر ماه پیر شده بود... پشت بام ماه هم که همیشه از بالای آن نگاهی به تمام
زمین می انداختم تا جای رد پایت را ستاره ای بزنم، تا یادم نروی، چقدر خاک خورده
بود...
می خواهم با اسپند و آیینه و یک کاسه پر، از اشک هایم، باز هم سر بزنم به پشت
بام ماه...
جمعه ی ناگهان من!
آیینگی کن و بیا... دارم نام سبزت را روی آیینه های رو به ماه می کارم...
دیر نکنی که دارند سبز می شوند...مثل نامت عزیز سبز خدا
در ساعت یک است به وقت نجف
کمی پس از دو
باران گرفت در کنار بقیع
درست ساعت سه طوفان شد
در کربلا...
حالا به ساعت من
فقط کمی به لحظه موعود مانده است!
استاد علیرضا قزوه


