تبليغاتX
بغض قاصدک s
 

بغض قاصدک

٭٭٭رٲس کدام جمعه ساعت ها زنگ می زنند ،مولای رحمت؟!!٭٭٭





جمعه های بی خبری
این روزها ، نمی دانم چرا تیتر خبرها ،بی خبری، است...

این روزها مثل آن قبل ترها که پیامی می فرستادی و خبری، ذیگر نیست... نیست!

خیلی وقت است که خبری از تو نیست...

نمی دانم شاید هم ما یادمان رفته که کعبه چه دور است و دل تشنه مان اسماعیل!

زمزمی ، زمزمه ای ،

آخر این تشنگی جگر می سوزاند...

                            

دیشب از فرط عطش، خواب گریه می ذیدم...خواب می دیدم باران می چکید از دست

هایم بس که گریه کردم... از عطش ...

این روزها زیاد خواب گرگ و چاه می بینم...

خیس عرق که پا می شوم، دنبالش می گردم... اما باز هم  هرچه می گردم نه

خبری از پیراهنت هست و نه خبری از بویش یوسف دوباره ی من و زمین...!

دست کم خبری بده ... می دانم ... خوب هم می دانم دلت از دوبیتی ها هم

شکسته تر است این روزها...!

نمی دانم...!

شاید هم... خبر هست و ما بی خبریم... این روزها همه مان به بی خبری دچار شده

ایم...این خاصیت این زمان و این روزهاست...

بی خبری عادت این روزهای آدم هاست....!

دیشب بعد از مدت ها به آسمان نگاهی انداختم،

 

                 

 

چقدر ماه پیر شده بود... پشت بام ماه هم که همیشه از بالای آن نگاهی به تمام

زمین می انداختم تا جای رد پایت را ستاره ای بزنم، تا یادم نروی، چقدر خاک خورده

بود...

می خواهم با اسپند و آیینه و یک کاسه پر، از اشک هایم،  باز هم سر بزنم به پشت

بام ماه...

جمعه ی ناگهان من!

آیینگی کن و بیا... دارم نام سبزت را روی آیینه های رو به ماه می کارم...

دیر نکنی که دارند سبز می شوند...مثل نامت عزیز سبز خدا

 

      

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388;ساعت ;  توسط ساغر; 
موعود

                         
 
آغاز ابرها

در ساعت یک است به وقت نجف

کمی پس از دو

باران گرفت در کنار بقیع

درست ساعت سه طوفان شد

در کربلا...

حالا به ساعت من

فقط کمی به لحظه موعود مانده است!

استاد علیرضا قزوه

         

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388;ساعت ;  توسط ساغر; 
یک نامه به یک دوست

                                               

اشاره: مطلب زير در اوّلین جشنوارة برترین‌های فرهنگ مهدویّت(1381) از جمله آثار برگزیده بود.

سلام. حال من خوب نيست، امّا هميشه براي سلامتي شما، شمع روشن مي‌كنم. مدتي است كه همه را از خود، بي‌خبر گذاشته‌ايد. حتماً مي‌دانيد كه پدربزرگ مرد! براي پدر هم نفسي بيش نمانده است. جمعة پيش، سخت بيمار بود. از بستر برنمي‌خاست. چشم‌هايش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لب‌ها بالا آمده بود و همان‌جا مي‌تپيد. زمزمه مي‌كرد، مي‌گفت:
دوست را گر سر پرسيدن بيمار، غم است
گو بران خوش، كه هنوزش نفسي مي‌آيد
مادر و مادربزرگ، خيلي بي‌تابي مي‌كنند. هر سال كه نرگس باغ، شكوفه مي‌دهد، آنها هم به خود وعده مي‌دهند كه امسال مي‌آيي. مادر، ديگر خانه‌داري نمي‌كند. معلم شده است. دعاي عهد، درس مي‌دهد، به ماهي‌هاي حوض. زنگ‌هاي تفريح، سماور را آتش به جان مي‌كند و حافظ مي‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ مي‌سپارد. هميشه مي‌گويد: حافظ مگر همين يك شعر را دارد؟ بعد مي‌خواند:
مژده اي دل، كه مسيحا نفسي مي‌آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‌آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده‌ام فـالـي و فريادرسـي مي‌آيـد

                                           
اين از خانه. دو سه جمله‌اي هم از روزگارمان برايت بنويسم. نمي‌دانم چرا آسمان بخيل شده است، نمي‌بارد. زمين سنگ‌دلي مي‌كند، نمي‌روياند. ماه و خورشيد، چشم ديدن همديگر را ندارند. خيابان‌ها پر از غول‌هاي آهني شده‌اند. كوچه‌ها امن نيستند. مردم، جمعه‌هاي خودشان را به چند خندة تلخ مي‌فروشند. هيچ حادثه‌اي ذائقه‌ها را تغيير نمي‌دهد. مثل اينكه همه سنگ و چوب شده‌ايم. عجيب است! دامادها از حجله مي‌ترسند. عروسي‌ها را در كوچه‌هاي بن‌بست مي‌گيرند. اذان، رنگ پريده به خانه‌ها مي‌آيد. نماز، زمين‌گير شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را مي‌ماند كه سرزده، بزم مردم را بر هم مي‌زند. از روزه در شگفتم كه چرا افطار را خوش نمي‌دارد. حج، هزار زخم از خال مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانه‌گير شده است. آدم‌ها كيسه‌هايي پر از خمس و زكات، به ديوارهاي گورشان آويخته‌اند. نپرس موريانه‌ها، چه به روزگار مسجد آورده‌اند. از همه تلخ‌تر اينكه، عصرهاي جمعه، دلم نمي‌گيرد. شنيده‌اي ديگر كسي پاي شعرهايش، تخلص نمي‌گذارد و شاعران، يعني زمين‌خوردگان وزن و قافيه؟ نمي‌دانم وقتي اين نامه را مي‌خواني، كجا ايستاده‌اي. هر جا هستي، زودتر بيا. از بس شما را نديده‌ايم چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، ندبه خوان‌هاي مسجد، پيرتر شوند. آدم‌ها همه ديرباورند و زود رنج، بهانه مي‌گيرند. مي‌گويند:
او نيز ما را فراموش كرده است.
امّا من مي‌دانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد. دوست دارم باز برايت بنويسم. امّا يادم آمد كه بايد به گلدان‌ها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعداني‌ها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مي‌كنند. راست مي‌گويد. از وقتي كه مرتب آبشان مي‌دهم، دست‌هاي سبزشان را رو به آسمان گرفته‌اند.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

رضا بابايي
ماهنامه موعود شماره 100

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388;ساعت ;  توسط ساغر; 
به کدامین خطاب وصفت کنم...؟

خودکارمو برمی دارم و دوباره...

دوباره کار همیشگیم شروع میشه...

ابزارهای کارم کلماته و قلم و کاغذ و بعد هم این دنیای به قول بعضی ها مجازی ...!!

این روزها، آقا قلم به دست شدن برای تو برام خیلی سخت تره...!

دیگه نمی دونم چطور کلماتو پیش هم بچینم که لایق نگاه تو باشن...همون حرفی که جدّتون امام

 صادق تو دعای ندبه گفته بود: "و الی مَتی و ٲیﱠ خطابٍ اصِفُ فیکَ و ٲیﱠ نجوی...؟"

                   

مولای سبز من،

کلماتم و جملاتم رو به اتمام اند این روزها...!!

اما آنقدر حرف از تو هست که هنوز هم نای نوشتن داشته باشم...

یه سال هم گذشت...نیمه شعبان هم دوباره از راه رسید و بازم رفت...بی تو اومد و بی تو هم رفت،

همیشه همین جوریه...!

و بالاخره بازم یه سال دیگه برای تو شروع میشه،

یه سال دیگه غربت...

یه سال دیگه صبر و صبوری

و تو بازم منتظری...برای اومدن ما،

به قول یکی از علما که می گفت، " امام که غایب نمیشه...امام حاضره، این ماییم که غایب شدیم"

حالا دیگه خوب می فهمم که چقدر راست می گفت...

تو که اینجایی، این ماییم که سرگردون و حیرون دور خودمون می چرخیم و می گردیم و هرچی بیشتر

می گردیم کمتر تو رو پیدات می کنیم...

امسال هم تو جشت تولدت از همه سراغ تو رو می گرفتم...!

ازشون می پرسیدم، آخه اون جشن تولدی که بی مولودش باشه، کیکش چه مزه ای داره؟

کسی جوابی نداشت ...

اما دلم که می گفت اگه کیکی می خوریم و اگه شمعی و چراغیه، اگه جشنیه، همش برا اینه که یادمون

 نره یه روز مولود امروز، پای این جشن و سرور می شینه...

اما چشام بازم سیاهی می رفت مهربون،

چشمایی که یتیم نگاهع محبوب باشه، خب معلومه که چه بلایی سرش میاد..

چشام سیاهی می رفت بس که می چرخیدن، بس که اون روز دلم بهونه تو می گرفت...بس که می

 چرخیدن که شاید...

شاید که لااقل قاصدکی ببینن که فرستندش ناز چشمای تو باشن...

دوست دارم چشمام همین طور ساهی بره...امام تو برگردی،

یعنی میشه، یعنی ممکنه؟

یعنی میشه سال بعد چشمام دیگه سیاهی نره؟ خدای چشمای من، یعنی ممکنه؟

ممکنه دیگه تا سال بعد این موقع، جاده ی انتظار برای همیشه مسدود بشه؟

تو بگو...

چند سال دیگه باید بدون تو جشن تولدتو بگیریم، محبوب فرشته ها؟؟

                  

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388;ساعت ;  توسط ساغر;